مکاتب فلسفی و آراء تربیتی ـ خلاصه فصل چهاردهم

اگرچه ماركس اصطلاح ايدئولوژي رابراي اشاره به آگاهي كاذبي به كار مي برد كه طبقات مسلط براي شستشوي مغزي طبقه فرودست بوجود اورده بود.ماركسيسم را به عنوان ديدگاه خاصي د رباره ي تحول اجتماعي و برنامه اي براي آينده در نظر مي گيريم.


 كارل ماركس ،پرور شكاري انقلابي

در سال 1818 در تريه المان زاده شده تا 12 سالگي در خانه تحت تاثير افكار پدر و پدر زن آينده اش مطالعه كرد.تحصيلات رسمي را در تريه آغاز كرده و به مطالعه ي زبان هاي لاتين ،يوناني ،فرانسه و معارف ديني و رياضيات و تاريخ پرداخت.

در دانشگاه بن و دانشگاه معتبر برلين تحصيل و به ايدئاليسم همگي كه بر آلمان سيطره داشت پرداخت.اما فلسفه ي غير مادي و روحاني هگل را ترك و فرايند ديالتيكي انرا حفظ كرد و در فلسفه ي ماترياليسم تاريخي خود گنجاند.

 

ديالتيكا در نظر هگل

به معناي ان بود كه هر ايده اي در بردارنده ي ضد خويش است.بر اثر تعاريف ايده ها ،تركيب جديدي در سطحي عالي تر پديد مي ايد و در روح مطلق جهان به پايان مي رسد.

در زمان صورت بندي ماترياليسم ماركس ديالتيك به ابزار تحليل تبديل شد كه به تعاريف طبقه كار و بورژوازي اشاره داشت.

 

تاثير ماركس از فوير باخ:

او معتقد بود تاريخ انسان تحت تاثير شرايط مادي و يا اقتصادي است .ماركس شيفته ي او شده بود،ماده گرايي را با فرايند هگل پيوند زد.تركيب حاصل ماتراليسم تاريخي ماركس درامد.

 

تكامل افكار ماركس:

در سال 1841 دكترايش در فلسفه را اخذ كرده و سر دبير روزنامه ليبرال لايند شده سپس تحت تاثير موزيس هس به اين نتيجه رسيد كه مالكيت خصوصي منشا همه مصائب انساني است.

هس در صدد ايجا جامعه ي جهاني بر پايه ي اقتصاد جهاني بود.ماركس نيز علاوه بر ان بر تشكيل انقلابي بين المللي پافشاري كرده سپس سياست هاي حكومت پروس را مورد حمله قرار داد و روزنامه اش متوقف شد.سپس به فرانسه مهاجرت و در مجله آلماني زبان به نوشتن پرداخت.

 

تبعيد ماركس به فرانسه:

او در تبعيد تغيير ايدلوژيك خود را كامل كرد و به صورت سوسياليست مومني در امده در اين زمينه با سين سيمون هم داستان شد كه مسير تاريخ كه شرح تعارضات اقتصادي رقيب است را روابط اقتصادي تعيين مي كند.

سيمون اعتقاد داشت كه حكومت بايد در دست دانشمندان و متخصصان باشد.ماركس نيز بيان داشت كه حكومت بايد دست طبقه كار باشد و در بلژيك در حال تدوين ايدئولوژي خود درباره ي جبر اقتصادي و محكوميت تاريخي شدو معتقد بود ابزار و شيوه هاي توليد زير ساخت جامعه را تشكيل مي دهند.در سال 1948 بر اثر انقلاب هاي گسترده نظريه پردازي او قطع شد و باعث شد كه همراه رانگلس بيانيه كمونيستي خود را به رشته تحرير دراورد كه شبح بر اروپا سايه افكنده است.شبح كمونيسم شروع شد.وقتي قيام ها باعث براندازي حكومت پروس نشد ماركس در لندن اثر عظيم خود سرمايه را كه رساه عظيمي درباره ي اقتصاد بود را نوشت.

 

ايدئولوژي ماركسيستي:

پويايي اصلي تحول اجتماعي در نظريه ماركس«ماده در حال حركت ديالتيكي» تشكيل مي داد.او ديالتيك هگل را با تاكيد فوير پاخ بر ماترياليسم تلفيق كرد.

در نزد هگل تحول محصول توالي بي وقفه  تعارضات ايده اي بود.از تعارض نهاد «تز» با برابر نهاد«انتي تز» ايده ي نو تر و والاتر سنتز بوجود مي آيد.ماركس نيز تاريخ بشر را مبارزه دائمي بين طبقات اقتصادي متعارض ديد.

 

جبر گرايي اقتصادي ماركسيستي:

بر اين فرض استوار است كه توليد و مبادله ي توليدات اساس نظام اقتصادي را تشكيل مي دهد.ابزار، شيوه ها و مالكيت توليد نحوه ي تقسيم بندي طبقات را تعيين مي كند.در مرحله ي اول طبقه ي كارگر به منظور از بين بردن سرمايه داران به آنها پيوست و از هر نوع ادعايي صرف نظر كرد.طبقه پرولتاليا از مالكيت ابزار توليد محروم شدند.

 

كنترل ثروت يعني داشتن قدرت:

در جامعه ي سرمايه داري ثرت عبارت بود از تراكم عظيم كالا ها يا اشيا عيني كه نيازهاي انسان را تأمين مي كند.نيروي كار نوعي كالا است.ماركس جامعه جديد را مركب از دو اردوگاه بزرگ متخاصم يعني سرمايه داران و كارگران مي ديد.

در مبارزه نهايي بورژوازي در برابر پرولتاليا قرار گرفت كه به حكم جبر اقتصادي جانشينان آنها هستند و نظام سرمايه داري در نتيجه انقلاب كارگري واژگون خواهد شد.در ميان اين دو طبقه ،طبقات كوچكي قرار دارند كه در واقع اقمار مدعيان اصلي قدرت به شمار مي روند.اما گروه كوچكي كه از طبقه خود جدا شده هدايت نيروي كارگري را بر عهده مي گيرند.اين گروه چون با توليد فاصله دارند مي توانند از موقعيت طبقاتي خود فاصله بگيرند.ماركس و انگلس از اين طبقه اند

اعضاي خرده پاي طبقه ي متوسط به كارگران مي پيوندند.اقشار پايين در طبقه ي كارگر مستهلك شده و گروه هاي پس مانده جنايتكاران به كارگران مي پيوندند و از انها به عنوان مزدوران ارتجاع سرمايه داري بهره گيري مي شود اما تنها پرولتاليا طبقه انقلابي  تمام عيار تشكيل مي دهد.

دولت ملي جديد كه از پايگاه اقتصادي ظهور كرده نماينده سياسي،اجتماعي و فرهنگي بود.دولت مظهر منافع اقتصادي يعني سرمايه داران است كه طبقه كارگر را سركوب مي كند.

بر اثر انقلاب صنعتي ،روستائيان به شهر ها مهاجرت كردد.سرمايه داران به ابداع ترفند ملي گرايي پرداختند تا كارگران را از منابع واقعي خود دور نگه دارند.كارگران در اين ميان بي راهه رفته و خود را شهروند قلمداد نمودند و فراموش كردند كه كارگرند.

به عقيده ي ماركس ، كمونيست مسئول آموزش و پرورش طبقه كارگر است.از نظر ماركس تحول اجتماعي وقتي رخ مي دهد كه استشمار شدگان قيام كرده و اين وقتي به تحقق مي پيوندند كه ضرورت آن ايجاب كند.در نظام سرمايه داري بهره وري به نقطه اي ميرسد كه وراي آن ديگر قابل هماهنگي و كنترل نيست.

سرمايه داران مجبورند سودها را از نو سرمايه گذاري كنند بدون آنكه به مصرف كالا فكر كنند و اختلاف بين كشورها بر اثر بحران باعث ضربه بيشتر به طبقه كارگر شده و شرايط براي انقلاب آماده مي شود.

طبقه كارگر انقلاب كرده و سرمايه داران از بين خواهد رفت.وقتي پس مانده ها از بين روند جامعه بي طبقه بوجود مي آيد و دولت سرمايه داري از بين خواهد رفت و دولت پرولتاريا به بي طبقه منتهي خواهد شد.

 

دولت:

طبق نظر ماركسيسم كلاسيك طبقه ي مسلط از دولت به عنوان ابزاري براي كنترل سياسي طبقات فرودست بهره مي گيرد.زماني كه همه ي طبقات ناپديد گردد و جامعه بي طبقه باشد دولت به عنوان ابزار سلطه طبقه اي بر طبقات ديگر برچيده خواهد شد.برخي از نظريه پردازاني كه هنوز به نظريه هاي بنيادين ماركس وفادارند در انها تجديد نظر كرده اند.ماركسيست هاي تجديدنظر طلب ماركسيست هاي جديد خوانده مي شوند.در نظريه ماركسيسم نوين معاصر نقش دولت در جامعه ي سرمايه داري برچيده تر مي شود.در حالي كه دولت عموما سلطه طبقه حاكم را تحكيم مي بخشد و به ويژه قوه ي مقننه و قضاييه آن عرصه ي تعارضات طبقاتي است.در هر حال ليبرال ها نيز دولت را به عنوان ميداني در نظر مي گيرند كه در ان جنبش ها و نيروهاي اجتماعي براي بر كرسي نشاندن دستور كار خويش مبارزه مي كنند.

 

نظريه اموزش و پرورش ماركسيستي:

ماركس بر پايه اصول سوسياليسم علمي كه خود تدوين كرده بود معتقد بود كه وظيفه ي آموزش و پرورش اصيل ريشه كن ساختن آگاهي كاذب از ذهن طبقه ي كارگر است.آگاهي كاذب محصول ايدئولوژي طبقه ي سلطه گر اجتماع است كه به طبقه ي فرودست جامعه تحميل مي كند و مقبول طبقه ي اخير واقع مي شود.به نظر ماركس اصول طبقه ي مسلط شامل نوعي شستشوي مغزي ايدئولوژيك در اموزش و پرورش كاپيتاليستي است.نوماركسيست هاي معاصر سرمايه داري را به صورت نظامي مي بينند كه علاوه بر اقتصادي بودن فرهنگي نيز است.فرهنگ مدرسه فرهنگ كاپيتاليستي طوري است كه گروه مسلط در تمام شرايط اقتصادي،سياسي و اجتماعي بر گروه فرودست برتري داشته باشند .

به عقيده ي ماركس فلسفه هايي مثل ايده اليسم و توميسم به اگاهي كاذب طبقه ي كارگر كمك كرده اند.ماركس معتقد بود كه ايدئولوژيهايي ديگر هرچند تحليل مفيدي ارايه مي دهند ولي براي تحولات اجتماعي استراتژي هاي اشفته اي هستند و او بخشي از وظيفه ي خود را چنان مي بيند كه فلسفه ها و ايدئولوژيهايي را كه به آگاهي كاذب كمك كرده بودند به زباله داني تاريخ سرازير كنند.در دنيايي كه از فلسفه هاي كاذب خالي شده باشد مي توان از ايدئولوژي ماركس كه آن را سوسياليسم علمي يا كمونيسم مي ناميد براي ايجاد اگاهي انقلابي در طبقه ي كارگر بهره گرفت.به نظر ماركس مقصود از تربيت كاربرد نظريه انقلابي در عمل است.

تصور ماركس از تحصيلات اموزشگاهي يا آموزش رسمي شامل پرورش فكري و جسماني در كنار آموزش فني يا پلي تكنيكي مي شد كه هدف از ان وارد ساختن افراد به فرايندهاي توليدي بود.

هدف از اموزش و پرورش پلي تكنيكي امادگي عمومي صنعتي بود كه از راه در اميختن نظريه با عمل شخص را براي انجام كارهاي متنوع و درك معني تحول اجتماعي ناشي از اقتصاد اماده مي سازد.

 

دلالتهاي ضمني تربيتي ماركسيسم جديد:

علاوه بر كساني كه طرفدار ماركسيسم سنتي اند كساني وجود دارند كه ماركسيسم كلاسيك را نوسازي كرده اند.اكثر ايدئولوژي ها و نظريه هاي تربيتي ماركسيسم جديد داراي چارچوبي مبنايي است كه از ماركسيسم كلاسيك اخذ شده است.ماركسيسم هاي جديد به سان خويشاوندان ماركسيست خود نظريه پردازاني تعارض مدارند ، به اين معني كه جامعه و نهاد هاي ان را صحنه ي مبارزه بين گروه هاي معارض بر سر تحصيل قدرت و حيثيت و تفوق اجتماعي مي بينند.

به نظر ماركسيسم هاي جديد تعارض فرهنگي شامل امور زير است:

 1-      طبقه ي اجتماعي و فرهنگ طبقاتي

2-      توزيع قدرت بين طبقات اجتماعي

3-      كنترل اجتماعي طبقه اي به دست طبقه اي ديگر

4-      استفاده از مدرسه توسط طبقه اجتماعي مسلط براي كنترل طبقه ي فرودست

نظريه پردازان تربيتي ماركسيسم جديد برنامه ي درسي ،روش آموزش و گرفتن آزمون را مظهر

سلطه ي يك گروه بر گروه ديگر مي دانند.انان بر اين باورند كه نمادها و معني هايي كه به طور گزينشي در درون برنامه ي مدارس كاپيتاليستي گنجانده مي شوند ايدئولوژي طبقه مسلط را شكل بخشيده ،تثبيت كرده و محفوظ مي دارند.مدرسه منعكس كننده ي تقسيمات ماهوي طبقاتي جامعه ي بزرگتر است و به جاي انكه اين مرزبندي ها را دگرگون سازد با تداوم بخشيدن به انها در نسل جوان انها را مستحكم مي كند.ماركسيست ها ادعا دارند كه مدرسه در جامعه ي سرمايه داري منعكس كننده ي جهان بيني و ارزشهاي طبقه ي مسلط يا ممتاز است و ان را به نسل جوان تداوم مي بخشد.منافع طبقه ي مسلط در پوششي از خير عمومي بيان مي شود مثلا احترام به مالكيت خصوصي حرمت ميثاق ها و احترام به نظم از دير باز ارزشهاي سنتي مدرسه بوده اند.

وقتي گروه مسلط بتواند افكار خودش را به طبقه ي فرودست اعمال كند بر انان كنترل ايدئولوژيك اعمال كرده است.نوماركسيست ها ادعا مي كنند كه مدرسه به جاي اين كه ميداني براي رقابت ايده ها باشد چشم خود را به روي  هاي بديلي كه ممكن است سلطه ي طبقه ي مسلط را تهديد كند مي بندد.ماركسيست هاي معاصر مثل مايكل اپل الگوي دو قطبي تعارض طبقاتي ماركسيسم سنتي را محتوم تلقي مي كنند مورد تجديد نظر قرار داده است.

شكل گيري فرهنگ هاي طبقاتي در بين مللي همچون ايالات متحده امريكا كه از نظر قومي و نژادي داراي تنوع هستند واجد پيچيدگي بيشتري است.به عقيده ي نوماركسيست هايي همچون اپل طبقه مخصوصا در امريكا علاوه بر اقتصاد تحت تاثير جنسيت و نژاد است.طبقه ي متوسط با علاقه اي كه به كسب اطلاعات و مهارت هاي فني و مديريتي دارد جايگاه مهمي را در جوامع كاپيتاليستي پيشرفته احراز مي كند.در سياست گذاري تربيتي طبق متوسط داراي جهت گيري ايدئولوژيك عمومي خويش است اما به دو گروه منقسم مي شود:كساني كه طرفدار احراز شايستگي در اكتساب مواد برنامه درسي اند و كساني كه به اموزش و پرورش كودك محور گرايش دارند.نقش اقتصادي مدرسه شامل شناسايي و گزينش كساني است كه مشاغل گوناگون را در سلسله مراتب سازمان مدار جامعه ي سرمايه دار ي اشغال مي كنند.در جامعه ي سرمايه داري ،مدارس گروه بندي آموزشي را مقدم و همزمان با تقسيم كار بر پايه ي وظيفه صورت مي گيرد بازافريني مي كنند.مدارس گروه تحت سلطه را شرطي مي كنند تا فرايندهاي برگزاري ازمون،دسته بندي و گزينش را كه انان را به پيچ و مهره هاي وابسته در ماشين بنگاهي صنعتي تبديل مي كنند بپذيرند.

در واقع ماركسيست ها ادعا مي كنند كه انطباق دادن دانش اموزي با گروه اموزشي خاصي مبناي اقتصادي دارد.مدارس ساختار اقتصادي موجود را تجديد كرده ،دانش اموزان را براي پذيرفتن مشروعيت ان اماده مي كنند.علاوه بر برنامه ريزي اقتصادي تحليل گران ماركسيستي اموزش و پرورش به برنامه هاي نهان اشاره مي كنند.اين برنامه شبكه اي از مفروضات را كه قدرت و مشروعيت را تحكيم مي بخشد تثبيت مي نمايد.برنامه ي نهان بر هنجارهاي طبقه ي مسلط با چنان شيوه ي مؤثري تأكيد مي نهد كه هر نوع چالشي را نسبت به ان نامشروع جلوه مي دهد.

 

نتيجه گيري

منتقدان ليبرال و محافظه كار ماركسيسم ان را ايدئولوژي ساقط شده و شكست خورده تلقي مي كنند.انان ادعا مي كنند هنگامي كه افكار ماركس در اتحاد شوروي و چين در بوته ي عمل  ازموده مي شد از دل ان نظام حكومتي يك حزبي سركوبگر پديد امد.جامعه اي محبوس كه در ان ازادي انسان به زنجير كشيده شد.جاذبه ي ماركسيسم هنوز در برخي از دانشگاهيان ادامه دارد.نوماركسيست ها مي گويند كه نه شوروي و نه چين هيچ كدام نماينده ي راستين ماركس نبودند .از نظر ماركسيست هاي جديد ماركسيسم به عنوان ايدئولوژي قدرتمندي كه داراي سطح بالايي از توان تحليلي به ويژه براي مدارس است به حيات خود ادامه مي دهد.

قطع نظر از موضع ايدئولوژيك شخصي كار ماركس را به عنوان كسي كه تركيب عقلاني قدرتمندي را در زمينه ي انديشه غربي صورت بندي كرده است به جاي اورد.ماركسيسم جديد كه پديده ي نظري نويني برگرفته از ماركسيسم است،ابزاري براي تحليل نهادهاي اجتماعي و تربيتي است.

 

سوالات

1-ديدگاه ماركسيسم و آموزش و پرورش را توضيح دهيد

2-ايدئولوژي ماركسيستي را بنويسيد

3-جبرگرايي اقتصادي ماركسيستي را توضيح دهيد

4-ثروت و قدرت در ديدگاه ماركسيستي چه جايگاهي دارد؟

5-از نظر ماركسيسم هاي جديد تعارض فرهنگي شامل چه امور است؟

6-جايگاه دولت در ماركسيسم كلاسيك و جديد را مقايسه كنيد

7-نظريه آموزش و پرورش ماركسيستي را بنويسيد

8- تصور ماركس از تحصيلات اموزشگاهي يا آموزش رسمي چه بود؟

9-خلاص اي از ديدگاه ماركسيسمي را بنويسيد.

10-از نظر ماركسيست نقش مدرسه در جامعه سرمايه داري چيست؟

نویسنده : تقی گرزین | سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ - 6:43 |